در فضای خاکستری این روزهای شهر، چیزی بیش از چراغهای بیلبوردها خاموش شده است؛ گویی نبض اقتصادی خرد و کلان شهر در سکوتی اجباری فرو رفته. از اسفندماه سال گذشته تا همین امروز که در آستانه پایان اردیبهشت هستیم، نمایشگرهای شهری که باید ویترین خلاقیت و تلاش کسبوکارها باشند، جای خود را به بنرهای دستوری و سکوت مطلق دادهاند.
اما پشت این خاموشی، داستانی از ضررهای میلیاردی و فرصتسوزیهای جبرانناپذیر نهفته است.
هزینههای گزاف برای هیچ!
کسبوکارهایی که برای کمپینهای نوروزی و بهاری خود از ماهها قبل برنامهریزی کرده و هزینههای گزاف اجاره بیلبوردها را پرداخت کرده بودند، اکنون با تابلوهای سفیدی روبرو هستند که قرار بود صدای آنها در شلوغترین روزهای سال باشد.
واقعیت تلخ اینجاست:
- سرمایههای بر باد رفته: بودجههای تبلیغاتی که میتوانست صرف حقوق کارمندان یا توسعه محصول شود، در گلوگاه بروکراسی و تصمیمات امنیتی گیر کرده است.
- بحران در شرکتهای تبلیغاتی: آژانسهای تبلیغاتی که واسط این جریان هستند، اکنون با کوهی از تعهدات اجرا نشده و مشتریان ناراضی روبرو شدهاند که حیات این صنعت را به خطر انداخته است.
پارادوکس نیاز و ممنوعیت
همه میدانیم که در شرایط رکود اقتصادی و کسادی بازار، «تبلیغات» لوکس نیست، بلکه یک راه نجات است. درست زمانی که قدرت خرید مردم کاهش یافته و بازار نیازمند محرکی برای چرخش نقدینگی است، ابزارهای اصلی معرفی کالا و خدمات از کار افتادهاند.
چرا باید به دلیل ملاحظات سیاسی یا برگزاری گردهماییها، شاهرگ ارتباطی کسبوکار با مشتری قطع شود؟ آیا امنیت روانی و اقتصادی جامعه، بخشی از همان امنیت کلی نیست که به بهانه آن، چراغهای شهر خاموش شدهاند؟
چرا به پای خودمان شلیک میکنیم؟
اصطلاح «شلیک به پای خود» دقیقترین توصیف برای وضعیت فعلی است. وقتی فضای عمومی شهر را از محتوای تجاری تهی میکنیم:
- اعتماد سرمایهگذار را سلب میکنیم.
- چرخه توزیع و فروش را فلج میکنیم.
- ناامیدی را به بدنه کارآفرینی تزریق میکنیم.
یک سوال اساسی: اگر قرار است شهر برای مدت طولانی از کارکرد طبیعی خود خارج شود، تکلیف قراردادهای حقوقی و ضرر و زیان بخش خصوصی چه میشود؟ آیا کسی پاسخگوی چکهای برگشتی و تعدیل نیروهای ناشی از این «خاموشی تحمیلی» هست؟
سخن پایانی
توسعه سیاسی و امنیتی نباید به قیمت قربانی کردن معیشت و اقتصاد تمام شود. بیلبوردهای خاموش، تنها نشاندهنده نبود تبلیغات نیستند؛ آنها نمادی از یک ایست قلبی در کالبد تجارت شهری هستند.
وقت آن رسیده که بپرسیم: تا کی قرار است هزینهی تصمیمات کلان را از جیب کسبوکارهای کوچکی بپردازیم که در این دریای طوفانی، تنها به دنبال بقا هستند؟
